حمیرا قادری: با آگاهی به جنگ تفنگ سالاران می رویم

29/01/2014
کارزار مبارزاتی
en fa

حمیرا قادری، شاعر و نویسنده اگر چه در این گفت وگو از افزایش سطح آگاهی مرم در افغانستان سخن می گوید. اما نمی تواند نگرانی اش را از بازگشت طالبان یا تفکر طالبانی پنهان کند. با این همه تاکید می کند که این بار او و مردم افغانستان با آگاهی به جنگ آنها می روند. وی دکترای زبان و ادبیات فارسی اش را از ایران گرفته و اکنون مشغول خواندن دومین دکترای خود در هند است. این نویسنده همچنین در شماری از دانشگاه های کابل تدریس و به حیث مشاور ارشد وزیر کار و امور اجتماعی فعالیت می کند.

Photo : Mani Meshkinghalam / Matthieu Hackière

لطفا خود را معرفی کنید.

حمیرا قادری هستم. دکترای زبان و ادبیات فارسی ام را از ایران گرفته ام و اکنون مشغول خواندن دومین دکترای خود در هند هستم. چندین کتاب نوشته ام و اکنون در شماری از دانشگاه های کابل به حیث مشاور ارشد وزیر کار و امور اجتماعی تدریس می کنم. در حوزه ی جامعه ی مدنی و برنامه های فرهنگی-ادبی کابل هم همواره فعالیت داشته ام.

لطفا دو نمونه یا خاطره ای را که درآن حقوق بشری شخص شما نقض شده و در زندگی شما تاثیرگذار بوده، تعریف کنید.

گاهی چینش خاطرات سخت است، چون نقض حقوق بشری در زندگی ما زنان افغانستان امر طبیعی است. اما یکی از خاطراتی که همیشه برایم دردآور است از زمان طالبان است. پس از آمدن طالبان به هرات مدت یک سال خانه نشین بودیم، کتاب خوانی سخت بود و کتاب نبود، پس از یک سال با یکی از استادان صحبت کردیم و کلاس داستان نویسی راه انداخته شد. این کلاس هر دوشنبه برگزار می شد، اما بیرون رفتن از خانه دشوار بود تا جایی که مولوی همان مسجد که پدر بزرگم پشت او نماز می خواند و می فهمید که دوشنبه من از آن محله بیرون می شوم، قبل از نماز این نکته را گفته بود. پدر بزرگم وقتی به خانه آمد قیامت راه انداخت. بعد از این اتفاق پدرم مجبور بود که هر دو شنبه با من از محله بیرون شود. دوشنبه هایی که مهمان می آمد و پدرم با من نمی توانست همراه شود از کلاس محروم می شدم. یعنی در هفته فقط دو ساعت بیرون می رفتم آن را هم از من گرفتند این اتفاق برایم شدیدا دردآور بود، تمام این دوشنبه های پنج سال دوره طالبان وحشتناک بود و بیشتر از هرچیز روح و روان مرا خسته می کرد.

یکی دیگر از خاطراتم به انجمن ادبی هرات در همان دوره مربوط می شود. وقتی نشست های نقد استادان برگزار می شد، شنیده بودند که من می نویسم و نسبت به بقیه جدی تر هستم، گفته بودند که یک داستان هم از من بخوانند. من که نمی توانستم در بین مردان حضور داشته باشم چه برسد که داستان بخوانم. به همین دلیل داستان های مرا یک مرد می خواند. خلاصه کارم به جایی رسید که یک مجموعه ی داستان مرا چاپ کردند. اولین داستانی بود که در دوره ی طالبان به نام یک زن چاپ می شد. هیچ وقت یادم نمی رود که پدرم با چه استرس وحشتناکی تمام روزنامه های شهر را جمع می کرد که مبادا نامم باشد و طالبان به آن گیر بدهند. این سال ها وحشت دردناکی داشت و نمی خواهم دوباره تکرار شوند.

چه چیزی در دوران جدید افغانستان اعتماد شما را جلب کرده و شما آن را به عنوان یک نو آوری و ابتکار مثبت ارزیابی می کنید؟

من احساس می کنم قدرت انسان ها وقتی خودش را نشان می دهد که در اوج مشکلات باشند. وقتی که آدم بالای پر قو زندگی می کند قدرت و ضعفش معلوم نیست. شخصا احساس می کنم چیزی که در این دوره به نفع من تمام می شود قبل از این که مربوط به اوضاع باشد و صورت تفکر مردها عوض شده باشد، قدرت خودم است، من متفاوت شده ام. سختی ها و سال ها مبارزه باعث شده است که من به قدرت خاصی در مقابله با مشکلات زنان دست یابم. چیزی که آن را مثبت ارزیابی می کنم این است که توده های قدرتی که زنان تشکیل می دهند همه به خاطر سختی هایی که کشیده اند مردان را وادار کرده است که از آن تفکر طالبانیسمی که دارند و تمکینی که در برابر آن می کنند کم شود. دیگر با آن شدت و حدت طالبان حق برخورد کردن ندارند. چیزی که مثبت ارزیابی می کنم بالا رفتن قدرت زنان است. هیچ زنی دیگر، حتی زنان دهکده های ما هم نمی تواند دوره ی طالبان را تحمل کنند.

یعنی اصلا در این دوران تفکر مردان افغان تغییر نکرده است ؟

کمی عقب نشینی مردان را احساس می کنم. حقیقت این است که در گذشته طیف وسیعی به شمول ما که جهان دیده نبودیم فکر می کردیم همه جای دنیا جز وحشت و سنگسار و دست قلم کردن چیز دیگری نیست. از کودکی خودم چادر به سر کردن مادرم یادم است که وقتی طیاره های روس بمبارد می کردند روسری به سر می کرد که اگر کشته شد شهید شود و مویش را نامحرم نبیند. یعنی ما از یک دوره ی مرفه و آسایش به طالبان نرسیدیم، ما از یک دوره ی کشتار به دوره ای رسیدیم که حداقل امنیت بود. به همین دلیل عصیان هم نبود. ولی حالا اگر تفکر طالبانیسم در این کشور پا گیرد، حداقل کاری که می کنم این است که در این جا نمی مانم و آن فکر را تحمل نمی کنم. ولی در دوره ی طالبان نه قدرت رفتن داشتم و نه فکر می کردم چیزی جدا از این وضعیت موجود است. خیلی ها هم مثل من فکر می کردند. حالا دوره‏ی آگاهی است به همین دلیل تحمل چنین تفکری محال است.

یکی از مهم ترین دستاوردهای این دوران چه بوده است؟

البته این طور هم نیست که تمام بدبختی های ما به دوره ی طالبان برگردد. در زمان طالبان این قدر فسادهای مالی در کشور رواج نداشت، این به معنای تایید طالبان نیست. مشکل شان این بود که درهای پیشرفت را روی ما باز نکردند. اما در دوره های پیش از طالبان از نظر روحی دچار روزمرگی بودیم، این روزمرگی هم از نظر روحی بود و هم از نظر فیزیکی. روزانه مردم کشته می شدند و در هر خیابان کشته ها را می شد دید. اگر طالبان نمی بودند، نگاه جامعه ی جهانی هم هرگز به ما تغییر نمی کرد. ما در حالت وحشتناکی قرار گرفتیم. طالبان آمدند و پس از آن اتفاق ۱۱ سپتامبر افتاد و ناگهان به این دوره پرتاب شدیم. من این دوره را دوره آگاهی نام می گذارم دوره ای که نگاه جدیدی نسبت به افغانستان رخ داد. مهمترین دست آورد ما همین آگاهی بود. این آگاهی به بسیار جاهای دور رفته است. حالا بچه های که در غارهای کنار بت بامیان زندگی می کنند تا دهاتهایی که زیر نظر طالبان بودند و هستند و مردم در کلان شهرهای افغانستان آگاه شده و دوست دارند فرزندان شان به مکتب بروند.

اشاره کردید که جامعه امروز افغانستان آگاه شده ودیگر تحمل طالبان را ندارد، با این همه به نظر می رسد از بازگشت دوباره طالبان می ترسید.

جامعه به آگاهی رسیده است و مردم افرادی مثل من هستند. اما قدرتی نداریم که به آن تکیه کنیم. ترسم از بی قدرتی ام است. دوباره امکان جنگ هست، اما این بار جنگی که من انجام می دهم به نفع هیچ تفنگ سالاری نیست، به نفع خودم است. داشته هایی که به عنوان آگاهی گفتم آن ها را نمی خواهم از دست بدهم و نمی خواهم فرزندم در ناآگاهی به سر ببرد. جنگ من این بار متفاوت است.
هشت سال پیش زمانی که به آقای کرزی رای دادیم بحث این بود که ما برای زندگی بهتر رای دادیم و امیدهای زیاد. ولی هرچه ما از سال های اول زیادتر پیش آمدیم وحشت عظیم تر بر زنان غالب شده است. چون در سال های اول دولت در برابر تفکر زن ستیز و مردسالارانه ایستاد. شرط حضور جامعه ی جهانی هم همین بود. ولی هرچه از آن سال ها فاصله گرفتیم به گفته ی عامیانه قصه ما مفت شد. شیوه طالبان در برخی شهرهای افغانستان اتفاق افتاد، زنان دوباره سنگسار شدند. زن و مرد به جرم زنا دستگیر می شوند، مرد موجود نیست ولی زن سنگسار می شود. اتفاقی که در دوره ی طالبان می افتاد. اما در دوره ای که خود طالبان حاکمیت کامل داشتند مرد هم پیدا می شد. بزرگترین هراسم این است که برادر تفکر طالبانیسمی خوانده می شویم و در برابر شان تمکین کنیم. من به هیچ عنوان حاضر نیستم حتی نیمی از آن دوره را تحمل کنم. حتی این که طالبان خوب و بد می گویند من همان خوب شان را هم تحمل ندارم. بزرگترین هراسم این است که دولت مبادا به خاطر بازی های سیاسی-جناحی با جناحی ائتلاف کند که برادرخوانده ی طالبان باقی بمانند.

سه چالش بزرگ ساختاری، اجتماعی و فرهنگی پیش روی افغانستان چیست؟

میزان منزلت کشور بستگی به حضور مثبت و آگاهانه زنان در اجتماع دارد، این بزرگترین چالش فراروی افغانستان در تمام دوران ها بوده است. من وزارت زنان را به عنوان وزارت تبعیض می شناسم، مثلاً در نهادها کمیته ورزش، کمیته فرهنگی، کمیته اقتصادی و کمیته زنان هست. یعنی زنان را به عنوان بخش اصلی قبول ندارند، بلکه قشری هستند که باید مثل یک کمیته فرهنگی برای خود کمیته داشته باشند. نگاه شی انگاری در این کشور همچنان موجود است، نمی توانند فکر کنند که زنان می توانند افرادی باشند که در کمیته های دیگر کار کنند. شما اگر یک زن هستید، دارای یک کمیته باشید، در آن جا جمع شوید، اگر فکری دارید در همان جا تراوش کنید و مثل سایر کمیته ها گزارش دهید. این چالش باعث شده که از دیدگاه جامعه ی جهانی کشوری واپسگرا و عقب مانده قلمداد شویم.

مشکل دوم ما همیشه مشکل قومیتی بوده است. در افغانستان به جای ملت سازی و ملی گرایی، قوم گرایی رشد یافته است. ما هنوز با ملت سازی مواجه نشده ایم. چه باید کرد تا مردم در کنار هم هزاره، تاجیک و اوزبک نشناسند و شادی کنند؟ حتی بازی های سیاسی هم بر پایه ی مثلث پشتون- تاجیک- اوزبک، یا تاجیک- تاجیک- هزاره شکل می گیرند. یعنی یک مثلث سیاسی ترسیم می کنند و این بر اساس آگاهی و برنامه نیست فقط بر اساس حضور قومی افراد است. سوم مشکلات اقتصادی است. افغانستان تا هنوز نتوانسته بر یک اقتصاد نو به پا خواسته شود و خود کفا شود.

جامعه افغانستان امروز اجازه خواهد داد که دوباره سناریوی بسته شدن مکاتب به روی دختران و عدم حضور اجتماعی زنان تکرار شود؟

اینجا آنقدر بازی های سیاسی کثیف، بد و به نفع اشخاص می شود که اگر این سناریو به این شدت تکرار نشود کمی کمتر از آن امکان خواهد داشت. با این تفکری که در دو سه سال اخیر رییس جمهور داشت و مادامی که طالبان را برادر می گوید برادرانش در یک جا «گند» می زدند. تفکر دولت، مدام کسانی را که انتحار می کردند، مکتب می سوزانیدند و اسید می پاشیدند به نوعی آزاد می کرد. یعنی دل جنگ و ستیز با برادرانش را نداشت، کم کم به برادرانی تبدیل می شدند که سر یک سفره بنشینند. اگر رییس جمهور در آغاز با این شیوه می بود فکر کنید چهار سال بعد چه می کردند؟ اگر نهاد حکومتی به این سیاست ادامه دهد شاید به بعضی از نقاط کشور آسیب وارد شود، به خصوص خاستگاههای طالبان، طالبان می گفتند این حق مسلم ما است، باید قوانین ما حاکم شود. اما به طور عمومی، محال است چنین برگشتی اتفاق افتد، چون دنیا دیگر اجازه نمی دهد، ولی اگر شد شاید افغانستان خالی از سکنه شود. با این جوان ها و دخترهایی که من می شناسم ممکن نیست چنین تفکری دوباره بیاید. اگر با توپ و تانک آمدند دروازه های هجرت را که نمی بندند.

یک خاطره که در آن حقوق بشری یکی از اعضای زن خانواده و یا آشنایان شما نقض شده، را برای ما تعریف کنید؟

هر زن را طبق توان و جایگاهش زجر می دهند. مثلا در خانواده ی ما لازم نیست گوش مادرم را ببرند، یا بینی ما بریده شود، یا در زیر زمین زندان شویم، یا ناخن مان کشیده شود. در هر خانواده خشونت آن برابر با کلاسش است. بعید می دانم خانواده ای باشد که در آن خشونت جنسیتی نباشد، فقط سطح خشونت ها متفاوت است، بستگی به درک شما از جامعه دارد. صحبتی که با شما می شود، برای شما خشونت است. یکی از خشونتهای سیستماتیکی که در خانواده ی ما بوده در عید مادرم برای تمام اعضای خانواده لباس تهیه می کرد، اوتو می کرد، ظرف عید آماده می کرد، عذا می پخت، لباس ها که کثیف می شد باز دو باره می شست. سه روز عید مردانه با همین سیستم بود. در حالی که او به عنوان انسان از عید لذت نمی برد. ولی به این خشونت عادت کرده بود و خانواده هم احساس نمی کردند که خشونتی بر او اعمال می کنند.

سه عامل بازدارنده در مقابل مشارکت زنان در عرصه های اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و فرهنگی چیست؟

اولین و بزرگترین مشکل ستم- سنت ها است. ستم- سنت ها در ساختار بزرگ اجتماعی- فرهنگی افغانستان که من مردابش می نامم و هرچه در آن دست و پا برای رهایی می زنید بیشتر فرو می روید، ریشه دارند. چون عزم ملی برای ساختن آن نبوده ستم های ایجاد کرده که دارای پاسداران عجیب و غریب است که آدم فکر می کند هرگز این ستم- سنت ها برداشته نخواهد شد. چون پاسداران آن در راس هستند، مهم دوره نیست، مهم کسانی است که ما را گذر می دهند. همین امروز همسر کدام شان در اجتماع همراهش کار می کنند.
مشکل بزرگ دیگر زنان وابستگی اقتصادی شان است. زنان افغانستان به خاطر این وابستگی مجبورند سخت ترین جنایت ها را تحمل کنند. یک مرد به زنش می گفت: «اگر من رهایت کنم، ترا گرگ ها می خورند». این یک جمله نیست، یک تفکر وحشتناک است. واقعا همینطور بوده است همیشه گرگ ها آماده ی خوردن زنان بوده اند.
مشکل بزرگ سوم برداشت اشتباه اهل دین از اصل دین طبق خوانشی است که خودشان ساخته اند. یعنی اصل دین نه، اهل دین؛ نبود نو اندیشان دینی باعث شده این برداشت به نفع افراد خاص مصادره شود.
اگر آسیب شناسی حوزه ی زنان را مطرح کنیم، از دوره ی امان الله خان هم آن را در نظر بگیرید، اگر حرکتی به نفع زنان کارکرده، در پناه دربار بوده است، جنبش مستقلی نبوده که زنان تحصیل کرده آن را پی ریزی کرده باشند، زنانی بودند که قدرت شان را از در بار می گرفتند. هرچه پیش می آییم هیچ جنبشی نیست که کار زنان تحصیل کرده باشد. نه این که زنان ما ضعف داشته اند، خوانش اجتماعی به زنان جرأت حرکت و ظهور نمی داد. همیشه ساختارهای اجتماعی- سنتی مانع شدند. در دوره ی حبیب الله کلکانی زنانی که برای تحصیل رفته بودند، تحصیل شان لغو می شود. در چنین دوره ای چگونه زن تحصیل کرده جرأت ظهور داشته باشد. در دوره ی نادرشاه مردان صدا نمی کشند چه رسد زنان! آسیب شناسی زمانی محل اعراب بوده است که بگوییم آیا شرایط فراهم بوده است یا خیر؟ یعنی اگر ۹۰ سال تاریخ مشروطه خواهی را در نظر بگیرید، زنان که هیچ، نطفه های مشروطه خواهی مردان هم سرکوب شده است.
اما در این دوره (۲۰۰۱ به بعد) می پذیرم که می توانستیم منسجم تر عمل کنیم، با الگو پذیری از جنبش های دنیا جنبشی داشته باشیم، می توانستیم جامعه های اسلامی را الگو قرار دهیم و شبیه آن ها حرکت کنیم اما ما از دوره هایی آمدیم که آمادگی فکری نداشتیم. ما زنان طالب زده و بیچاره ای بودیم که تازه یاد گرفتیم چه طور آرام نفس بکشیم، چه طور به جسم و روح خود برسیم. این ها گام های اولیه بودند، درست است که امکانات مهیا بود ولی ما خیلی غمگین تر از این بودیم که به فکر انسجام باشیم، ما درس نخوانده بودیم. حالا پس از دوره ی آگاهی یک دهه نیاز داریم تا از تلاش هایمان نتیجه بگیریم.

سه مطالبه عمده زنان به طور کلی چیست؟

اولین مطالبه ی من بازخوانی اسلام است. تفسیرهای مردانه به وسیله ی نو اندیشان تغییر یابد و ملاهایی که امروز در راس هستند و انتحار را حمایت می کنند، با آن که می دانند غلط است ولی جرأت یک فتوا علیه آن را ندارند، باید از سیستم کنار زده شوند و اسلام با اصل خود در کشور حاکم شود. در این صورت من در این کشور مصون هستم. اصل اسلام گفته است «برای تحصیل علم به چین هم باید بروید»، در حالی که شما برای اسلام دختران تان را از ترکیه می خواهید تا درس نخوانند.
ما نیازمند بازخوانی اقتصادی هم هستیم. باید جایگاه زنی که زحمت می کشد مشخص باشد. فرزندان زنان دهاتی بر پشت شان است و روی زمین کار می کنند، شب غذا می پزند ولی معلوم نیست در جایگاه اقتصادی خانواده مزدشان چند است؟ همچنین باید قدرت معطوف به مرد هم از ساختارهای سیاسی، اقتصادی و فرهنگی و اجتماعی برداشته شود و قدرت معطوف به انسان وارد جامعه شود تا بتوانیم احساس مصونیت کنیم. در غیر آن در اینجا شاید برای خانم سحر گل جایگاهی باشد ولی برای زنان تحصیل کرده ای مثل من هیچ جایگاه و پناه گاهی نیست.

منابع و مراکز قابل اتکا در داخل افغانستان برای پیشبرد حقوق و مطالبات زنان چه کسانی هستند؟

من به جز تکیه بر توانمندی های شخصی خودم قدرت و جایگاه برتری ندارم که به آن پناه ببرم. در پاسخ به این سوال نام نهادهای جامعه مدنی و زنان موجود را نخواهم برد.

شهروندان افغانستان باید از چه حقوقی به طور کامل بهره مند باشند تا افغانستان را به سوی تعالی و پیشرفت سوق بدهند؟

اگر قرار باشد نهادها مورد بحث قرار گیرد، بالاترین کاری که نهادهای در راس باید انجام دهند راه انداختن عزم ملی و بحث کلان برای از بین بردن تبعیض است. این یکی از راه هایی است که کشور را از نظر مدنیت به مدارج عالی می رساند، زمانی یک مرد برای من تهدید نیست که جامعه دارای سلامت روانی باشد. نهادها باید در صدد تغییر نظام های سنتی باشند، گاهی همه چیز به من مربوط نیست چون بی قدرت هستم. قوانین در حدی باشد که باید حمایت شود و این را من نمی توانم انجام دهم، گاهی به زور باید قوانین اجرا شوند. قوانینی که به نفع حقوق شهروندی (زن و مرد) است، به وسیله ی زور نهادهای مسئوول حمایت و اجرا شود.

برای دختر خودتان چه آرزویی دارید؟

فرزند من پسر است ولی دوست داشتم دختر داشته باشم. برای این که نیاز است قدرت هایی که در من به وسیله شکست ها پا گرفته است به یکی دیگر منتقل شود. لازم نیست همه این شکست ها را تجربه کنند، فقط بدانند. ولی بازهم خوشحالم که در کنار همه دختران پسری دارم که او می تواند حامی اصلی زنان این کشور باشد.

در حوزه خصوصی و یا عمومی یعنی فعالیتهای مدنی و حرفه ای خود برای رفع موانع ذکر شده از جمله تبعیض ها چه کرده اید و چه می کنید؟

تقریباً پانزده سال است که می نویسم. هرکس توانمندی خاص دارد، بعضی سیمینار می گیرند، بعضی نهاد تشکیل می دهند. من از آدم های پر سر و صدا نبودم. پیش از آمدنم به افغانستان مشکل جنسیت را به این شدت احساس نمی کردم. چون جایی نبودم که چنین تبعیض هایی باشد وجای زن ها پله ی پایین باشد. ولی ناخواسته تمام نگاه هایم در آثارم نگاهی معطوف به زن بوده است. آنچه مطرح می کنم برابر خواهی است، می خواهم به عنوان یک زن عاشق باشم، جرأت داشته باشم در مورد عشق خودم و احساسم صحبت کنم. همانگونه ای که یک مرد عاشق می شود و نفس بهاری می کشد، یک زن هم چنین است، می خواستم این نفس بهاری را در مرد و زن نشان دهم. این نا خواسته در وجودم بوده است. پانزده سال می شود برای زنان می نویسم. هیچ داستانی ندارم که قهرمان اصلی آن مرد باشد. اما نه به این مفهوم که مردان در جایگاه پست داستان هایم قرار گرفته باشند. پسر افغانستانی هم روزگار خوشی نداشته است، کاکلش مدام شکسته شده است، مدام خاک خورده، مدام به آرزوهای بزرگش نرسیده است. اگر بمبی بالای خانه ای آوار شده در درون آن پسرجوان و دختر جوانی بوده است. اما مدام در مورد زنان نوشتم و فکر می کنم، مدام الگوهایی برای عصیان دادم. اما عصیان نه به مفهوم برتری خواهی بلکه به مفهوم برابر خواهی.

اگر پیام خاصی دارید، بفرمایید.

در دوره ی طالبان دو سه دوست صمیمی داشتم یکی لیدا و یکی شکیبا نام داشت، نادیا دو سال از ما کوچک تر بود زیاد تحویلش نمی گرفتیم، ولی شعرهایش را می آورد. این ها را یکی پس از دیگری در دوره ی طالبان از دست دادم. لیدا شاعری بسیار خوب بود. اگر می بود جزو زنانی بود که شعرش می توانست منزلت افغانستان باشد، لیدا تحمل نکرد و خود سوزی کرد و من از دستش دادم. شکیبا هم در دوره ی طالبان خودسوزی کرد و رفت. اما بسیاری منتظر بودند که گوشه ی سوم این مثلث که زنده مانده کی خود را می سوزاند؟ بعدها نادیا را هم از دست دادم، متاسفم ولی به عنوان یک درس عبرت می گویم با وصفی که خیلی دلم سوخت، با این همه از دست دادن هر یکی از دوستانم من را قوی تر کرد. مرگ هیچ کدام شان مرا ضعیف نکرد. حتا یادم است یکبار برادر کوچکم گفت: «تو کی خودسوزی می کنی؟». می دانستم که از یک جایی این حرف را شنیده است، منتظر بودند که مثلث کی تمام می شود. پیامم این است که همیشه تلخی ها باعث ضعف آدم ها نمی شود، در زندگی من تلخی های بسیاری بوده است ولی باعث قدرتم شده است. ما باید از تلخی ها به عنوان قدرت استفاده کنیم، برای پیشرفت استفاده کنیم نه برای عقب گرایی.

بیشتر بخوانید
campagne